آخرین دیدار حسینیه
کاشیهای حسینیه را پوشانده بودند. همهجا را سیاه کرده بودند. آخرین دیدار آقا بود. خانوادههای شهدا آمده بودند؛ آخرین وداع را به پایان برسانند. قرار بود آقا آرامآرام تهران را ترک کنند. هنوز آقا نیامده بود. مهدی رسولی میخواند؛ بلند هم میخواند. شاید اولین بار بود که در این حسینیه، صدای گریه مردم از صدای مداح بلندتر بود. من هم تا به حال چنین شوری را سراغ نداشتم. مردم میگفتند: «آقای ما از میدان جنگ میآید؛ خونین.» این مردم به نهم اسفند بازگشته بودند؛ با این تفاوت که آقایشان کنارشان بود. زن و مرد، دل توی دلشان نبود. هر لحظه ممکن بود پیکر آقا را بیاورند. اضطرار، قطرهقطره بود. اشک و عرق را میدیدم که بر صورت همه مردم در هم میآمیخت. سنگینی این داغ بر قلب همه نشسته بود. با خودم گفتم: مردم آمده بودند در این حسینیه به دیدار آقا، یا آقا این بار آمده بود؟ خبرنگار از مرد تصویربردار پرسید: «چه حسی دارید؟ بیشترین تصاویر را از آقا گرفتهاید؟» تصویربردار سرش را پایین انداخت. صدای گریهاش، خودش یک گزارش بود و از اول تا آخر، جواب این سؤال را داده بود. گلهای لاله قرمز را جلوی جایگاه گذاشتند. فضا را آماده کرده بودند تا همه مردم، تا جایی که امکانش بود، جلو بیایند. من هم فکر میکردم جلو رفتن دستنیافتنی باشد؛ ولی دستیافتنی شد. هر کسی به کناری خیره شده بود. با چشم از هم میپرسیدند: «میدانی که آقا چند دقیقه دیگر میآید؟» دیگر طاقت امان نمیداد. یک دیدار اجتنابناپذیر بود. احساس میکردم هر کدام از این مردم از شدت اضطراب، تاب و توان خود را از دست دادهاند. با خودم میگفتم: «آقا را بیاورید.» و محکم به خودم نهیب میزدم که بیدار باش. تا دیدار چیزی نمانده بود. به مراسمهای قبلی حسینیه فکر میکردم؛ به سردارها، به مردمانی که بودند، ولی حالا از آنها فقط یک نام مانده بود؛ آن هم «شهید فلانی...» بچههای کوچک را نگاه میکردم. آنها هم در این وداع بودند. خبرنگار با نوجوانی حرف میزد؛ سنش به تکلیف نرسیده بود. میگفت: «دلم میخواهد به آقا بگویم که مردم را ببیند؛ چطور دارند برایش چهکار میکنند.» بعد از حرف زدنش، دیگر گریه بود و گریه. خبرنگار هم دل در دلش نمانده بود. خسته شده بود؛ از اینکه مردم تا میخواهند حرف از حماسه بزنند، داغ آقا، دیدار آقا، مثل یک آهن ذوبشده به قلبشان میچسبد و حرفهایشان را قطع میکند. انتظارهای یک ملت به پایان رسیده بود. پردهها کنار رفته بود. پیکر آقا را در یک تابوت سبز آورده بودند. خودش بهتنهایی آرامِ یک ملت بود. تمام حسینیه، آقا بود. مداح بلند میگفت: «حسین.» شاید تنها کسی که آرامِ جانشان بود، حسین علیهالسلام بود. گلهای لاله قرمز هم گذاشته بودند. گلها را بر پیکر مطهر آقا میگذاشتند و سپس رها میکردند به سمت مردم. مردم را که میدیدم، سر و دست میشکستند تا گل را بگیرند. با خودم گفتم: سر و دست شکاندن هم دارد، ندارد؟ آخرین جلسه آقا به پایان رسیده بود؛ اما این بار ایشان نمیگفتند: «وقت تمام شد.» مردم باید برای روزهای باقیمانده، از ساعتهای مهمان بودن آقا در تهران استفاده کنند. آقا میخواهد تهران را ترک کند؛ برای همیشه. یاسین شعباننژاد