سفر نطلبیده
هوا نیمه تاریک است.تکانهای اتوبوس بیشتر شده. چراغهای کنار جاده روشن است و زمینهای بایر و کویری با سرعت از جلوی چشمم میگذرد. پیام ثبت نام کاروان زیارتی را که دیدم در باورم هم نبود که راهی شوم. خاطرات سفر سال گذشته به مشهد دلم را هوایی کرده بود. شرایط سفر رفتن اما نداشتم. در جواب هم محلهایها که میپرسیدند شما ثبت نام کردید؟ با ناامیدی میگفتم" امسال قسمتمون نیست". ۱۸ ذیالحجه بود، عید غدیر. در میدان محله اعلام کردند کلمه" یا علی "را پیامک کنید برای قرعهکشی . قرعهکشی سفر مشهد. استقبال پرچم گردانان حاضر در میدان، تعداد دو نفر برنده را به شش نفر رساند و من آخرین نفر بودم. همان موقع که گوشی را در کیفم گذاشتم و گفتم" اسم من تا به حال توی هیچ قرعه کشی درنیامده"؛ گوشیم زنگ خورد و من ششمین نفر بودم. باورم نمی شد. همین شد مقدمه سفر ما و طلبیده شدنم. الان در اتوبوس، منتظر رسیدن به حرم یارم. دلم اما آشوب است . مراسم تشییع رهبرم نزدیک است. پیامهای برگزاری مراسم، پشت سر هم در گروهها بارگزاری میشود. کلاسهای روایت تشییع و کارگاهها در همین زمان، همین حالا که من نیستم برگزار میشود. و من دلم گرفته . من که به همه گفته بودم مراسم تشییع هر جور که شده میروم. حالا اگر نروم چه؟ اگر شرایطش جور نشود؟ آخر حالا چه وقت مشهد آمدن بود. چرا مراسم تشییع افتاد به بعد از سفر ما؟ این سوال، قبل از سفر ذهنم را مشغول کرده بود. امروز اما در اتوبوس که نشستم. یاد انتخاب شدنم افتادم. انتخاب شدنم برای رفتن به این سفر. آنروز که در قرعه کشی برنده شدم؛ به خیالم هم نمی آمد که رفتنم مقدمه مراسم تشییع شود. مقدمه روایت نویسی از تدارکات مراسم. فکرش را هم نمیکردم از اولین راویها باشم. از خود حضرت میخواهم یاریم کند به روایت کردن. همانطور که زیارتش را قسمتم کرد؛ رزق و روزی راوی رهبر شهید شدنم را هم بدهد. امام رضا جان رخصت! سمیه مصطفیپور