ملت خستهنشو
روزهای سنگینی است. هرچه هم که به هفته بعد نزدیک میشویم، سنگینتر میشود. چند شب پیش ایستاده بودم جلوی یکی از این موکبهایی که کلیپ سخنرانی آقای شهید را پخش میکرد. مثل صبحی که چشم باز کردم و دیدم بیبابا شدم زار میزدم. مردی که صندلی گذاشته بود جلوی پردهٔ پروژکتور، سر پایین انداخت تا مزاحم احوالم نباشد. کلیپ که تمام شد؛ سر به زیر، کلیپ بعدی را پخش کرد. لابد روزی چند تا مثل من میبیند که اینقدر خوب کارش را بلد بود. آدم عزیز که از دست میدهد دردش فقط این نیست که عزیزی بوده و حالا از دست رفته. بلکه انگار در یک راهروی پر از خرده شیشه راه میرود. هر روز نبودنش، زخم تازه است. ماندهام ما چطور صد و بیست شب است که روی زخمهای نو به نو راه میرویم؟! انصافاً به قول آقای شهید «ملت خستهنشویی» هستیم! طیبه مهدیزاده